مرتضى راوندى

122

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

و در هر قسمت ، آثار بسيارى از عقايد باطنى خود باقى گذارده‌اند و در دفتر تمدن اسلامى صفحه‌اى بل سطرى نيست كه عبارتى از نمونهء عقايد شعوبيه در آن نگاشته نشده باشد . « 1 » براى آنكه خوانندگان به حدود فهم و اطلاع عمومى اعراب واقف گردند ، چند حكايت كه در منابع مختلف آمده است ، نقل مىكنيم : « گويند شخصى پاره ياقوت يافت در غايت جودت و نفاست و آن را نمىشناخت . ديگرى به او رسيد كه قيمت او مىدانست آن را از او به هزار درم بخريد . شخصى به حال او واقف گشت ، گفت : « آن ياقوت ارزان فروختى . » وى گفت : « اگر دانستمى كه بيش از هزار ، عددى هست در بهاى آن طلبيدمى . » ديگرى را زر سرخ به دست آمد در ميان لشكر ندا مىكرد « صفرا را به بيضا كه مىخرد ؟ » و گمان او آن بود كه نقره از زر بهتر است . همچنين جماعتى از ايشان انبانى پر از كافور يافتند پنداشتند كه نمك است قدرى در ديگ ريختند ، طعم ، تلخ شد و اثر نمك پديد نيامد ، خواستند كه آن انبان را بريزند شخصى بدانست كه آن كافور است و از ايشان به كرباس پاره‌اى كه دو درم ارزيدى ، بخريد . « 2 » غير از حكاياتى كه گفتيم ، داستانهاى ديگرى كه حكايت از كمال جهل و بيخبرى اعراب مىكند ، در كتب تاريخى و ادبى به چشم مىخورد . از جمله در عيون الاخبار آمده است كه : « اعرابئى را بر ولايتى والى كردند . جهودان را كه در آن ناحيه بودند گرد آورد و از آنها دربارهء مسيح پرسيد ، گفتند : او را كشتيم و به دار زديم ، گفت : آيا خونبهاى او را نيز پرداختيد ؟ گفتند : نه ، گفت : به خدا سوگند كه از اينجا بيرون نرويد تا خونبهاى او را بپردازيد . . . » « 3 » « . . . ابو العاج بر حوالى بصره والى بود مردى را از ترسايان نزد او آوردند ، پرسيد : نام تو چيست ؟ مرد گفت : بنداد شهر بنداد . گفت سه نام دارى و جزيهء يك نفر را مىپردازى ؟ پس فرمان داد تا به زور جزيهء سه تن از او بستاندند . . . » « 4 » اكثريت اعراب با اين درجه از عقل و اطلاع خود را « نژاد برتر ! » مىشمردند و ديگران را موالى مىخواندند و به آنها انواع اهانت و تحقير روا مىداشتند . رفتار وحشيانهء اعراب منتهى به عكس العمل شديدى از طرف ايرانيان و ساير ملل دست‌نشانده گرديد . و سرانجام به شرحى كه خواهيم ديد ، ايرانيان به كمك احزاب و سازمانهاى مخفى و آشكارى كه عليه بنى اميه پديد آوردند ، با تدبير ابو مسلم و ياران او بنيان حكومت اموى را برانداختند و بنى - عباس ، كه حامى ايرانيان بودند ، زمام امور را به دست گرفتند . منطق شعوبيه كلمهء شعوبيه به جماعتى اطلاق مىشود كه مخالف جدى فضيلت عرب بر ساير اقوامند و مىگويند كليهء ملل و امم عالم برابر و مساوى

--> ( 1 ) . استاد جلال الدين همايى ، مجله مهر ، [ تتبعات در پيرامون نهضت شعوبيه - مقاله ] . ( 2 ) . تجارب السلف ، پيشين ، ص 30 . ( 3 ) و ( 4 ) . ابن قتيبه دينورى ، عيون الاخبار ، ج 1 ، ص 76 به بعد ، به نقل از : دو قرن سكوت ، پيشين ، ص 5 ، به بعد .